با من قدم بزن

...این جور دیگه فایده نداره! می‌‍زنم از خونه بیرون، آروم و بادقت راه می‌رم پشت سر مردم و با وسواس قدم بر می‌دارم. یکی یکی قدم‌ها رو تو بغلم جمع می‌کنم و برمی‌گردم اتاق. همه‌شون رو پخش می‌کنم روی میز و دنبالش می‌گردم... کی؟! همون که به یادش گوش بدم "با من قدم بزن!"

چیزی نصیب نمی‌کنم، کلافه می‌شم و همه قدم‌ها رو از پنجره پرت می‌کنم بیرون. اشرف خانوم از تو آشپزخونه داد می‌زنه: "بچه اگه بیکاری پا شو برو یه کم سبزی بخر"

باز می‌زنم بیرون. زور می‌زنم این بار حواسم رو از قدم‌های دخترا پرت کنم. می‌رسم به گاری سبزی‌فروش... می‌گم "یه کم سبزی خودرن می‌خوام". عمو سبزی‌فروش یه برگ روزنومه می‌ذاره رو کفه ترازو و بی‌حوصله شروع می‌کنه به سوا کردن، وقت حساب یه طوری که انگار می‌خواد بهم تیکه بندازه می‌گه: "آره فلانی... بد زمونه‌ای شده... خیلی وقته دیگه کسی دنبال نعنا نمی‌آد... دوره تک‌پری گذشته!"

برگشته‌م خونه... اشرف خانوم می‌ناله که "چرا تو سبزی‌ها ترب نیست!" جورابم رو پرت می‌کنم یه گوشه و می‌گم "عمو سبزی‌فروش می‌گفت که از ترب خوشش نمی‌آد و کلا نمیاره".

بابا درازکش از رو کاناپه می‌گه: "همدم، همراه، غمخوار... سه حرفه... حرف اولش «ی» و حرف آخرش «ر»".

- پیرمرد هم دلش خوشه!


 پ.ن: سبزی‌هایی که خریدم خیلی گِل داشت، خعلی!

118

موبایل رو برمی‌دارم و ده بار بالا پایین می‌کنم این شماره‌های لاکردار رو؛ چیز دندون‌گیری نصیب نمی‌کنم. دستم رو می‌کنم تو دماغم ، با شست پای راست، کف پای چپم رو می‌خارونم و برا لحظاتی خیره می‌شم به ناکجا. از نو سرم رو می‌کنم تو کانتکت‌ها، باز هم نچ...

دو بار یک رو می‌گیرم، بعد شماره 8 و دست آخر هم دکمه کال رو می‌زنم. از اون ور خط صدای کش‌دار و بی‌روحی می‌گه: "راهنمای چـــــــــــــهارصــــــد و نود و یــــــــک؛ بفرمایید!"

آروم می‌گم: "ببخشید خانوم، من شماره یارم رو می‌خواستم".... طرف با تعجب می‌پرسه "بله آقا؟!"، این بار عاجزانه می‌گم "شرمنده خانوم شما شماره یار من رو دارید؟ شماره همون که دلم پی دلشه؟". عصبانی می‌شه و با لحنی که انگار تو تاکسی غریبه‌ای بهش ور رفته می‌گه: "آقای محترم خجالت بکشید" و گوشی رو می‌ذاره.

 

پ.ن: راستش هنوز هم نفهمیدم که "چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!"

گیج و منگِ رابطه

"سردمه...سردمه... سردمه..."

انگار دیگه عادت شده برام. می‌دونم که هنوز آمادگی رابطه جدی ندارم، پس مواظبم نه خودم رو درگیر کنم و نه دیگری رو بیچاره. هر کی سلام می‌کنه، دومین حرفم مستقیم یا غیرمستقیم اینه که "خانوم جان، من فقط دنبال یه رابطه دورهمی و فان هستم" و سریع می‌زنم به لودگی. همه‌شون هم لابد فکر می‌کنن که "نکبتی انگار از ماتحت فیل افتاده"؛ بذار فکر کنن، بهتره از دردسر بعدش...

"مستقیم دربست... "

در ظاهر یک «بکن در رو» تمام عیار شدم، اما تاکید دارم که نیستم. تعریف خودم رو دارم از رابطه و تا حد امکان اصلا در پی اثباتش به دیگرون نیستم. اما عجیب دلگیر می‌شم وقتی دوست یا رفیقی که می‌شناستم باز به راحتی محکومم کنه. شاید هم واقعا شدم و خودم رو دارم خر می‌کنم با حرف‌های سانتیمانتال!

"سلام آقای راننده... اگه میشه ببرم اونجا که شباش، بوی یار باشه تو هواش"

داشتم می‌گفتم، دیگه همه می‌دونن خواهر نعمته. من هم نعمت خوب و نازی دارم. نشسته‌م با آبجی اسکایپ می‌کنم و از آخرین دختری که تجربه کردم با ذوق حرف می‌زنم؛ اینکه خیلی بیش از اونی که فکر می‌کردم دختر باشعوریه و درکش بالاست و حرف‌های عجیب من رو درباره رابطه می‌فهمه و... . اونم پوزخندی می‌زنه و می‌گه: "باز تو یه دختر دیدی و جوگیر شدی؟!" خوب من رو شناخته. قبلا هم گفته بودم خیلی در لحظه رمانتیک هستم، این جوگیری هم از تبعات همونه لابد. اما خوبیش اینه که خودم بهتر از هرکی فهمیدمش، پس زور می‌زنم تا در طول دیدار حرف مفت نزنم و چند صباح بعدش هم فقط با گوش محرم (که انگار فقط این روزها آبجی گله است)گپ بزنم و خالی که شدم، برگزدم سر زندگی. 

"آقا ممنون؛ من همین بغل پیاده می‌شم، بفرمایید."

هعی... هفته پیش که بعد از چند روز دخترک داشت از پیشم می‌رفت، گرفته بودم. اونم غمگین به نظر می‌اومد. اما ناراحتی من چندان از رفتنش نبود، از وضعی بود که آگاهانه خودم رو دچارش کردم. رفتن و آمدن‌های مدام این دست‌ها، سلام‌ها و خداحافظی‌های گذری، آخر سر هم که بر‌می‌گردی، می‌فهمی که کسی نیست و چاره سردی دستانت دیگه جیب‌های کت مبارکته. راستی کت چرم هم به من میاد، خود اشرف خانوم بهم گفت.

"به به... سلام فلانی!"


پ.ن: به مولی دوست دارم بیشتر بنویسم. اما نمی‌شه، ولی سعی‌ام رو می‌کنم؛ شرمنده.

کمی آهسته‌تر لعنتی

1. به خیال خودم که خدای تخیلم. اصلا با توهم و خیالم هست که سر پا موندم. تو خیالم دست خیلی‌ها رو گرفتم، تا کجاها باهاشون رفتم، سر به شونه‌شون گذاشتم و تو آغوششون خودم رو ول دادم. شاید حتی خود شما یکی از اونها بودید. بالاخره هر کی قسمتی داره و قسمت ما هم این بوده لابد.

2. همون‌طور که قبلا هم گفتم، حوصله رابطه جدی و بلندمدت رمانتیک رو فعلا تو خودم نمی‌بینم و اصلا پی اون نیستم. شاید یه بخشش فرار باشه. از چی؟ مفصله. ولی همون طور که باز معترف بودم من آدم رمانتیکی هستم؛ واسه همین بیشتر بخش رمانتیک وجودیم رو با تخیل پر می‌کنم/می‌کردم. راحت‌تر هستم/بودم و کمتر اذیت می‌شوم/می‌شدم.

3. چند هفته‌ای می‌شه که متوجه شدم حتی دیگه نای رمانتیک شدن تو خیال رو هم ندارم. سابقه نداشت که آهنگ رمانتیکی رو بدون یاد کسی گوش بدم. همیشه صورت کسی رو داشتم که باهاش تخیل کنم و تا آخر اهنگ سر کنم. حتی یادمه بعد از شکست عشقی اول (و البته آخرم) که تصمیم گرفته بودم فقط عاشق وطن بشم! و قید بشر رو بزنم؛ بی‌ربط‌ترین آهنگ‌ها رو هم به خیال وطن گوش می‌دادم و با خودم خوش بودم.  

4. فقط می‌دونم قرارم این نبود که به اینجا برسم. واقعا اعصابم به هم می‌ریزه از بس موقع گوش دادن به یه آهنگ دنبال یه چهره می‌گردم که تا آخر ترک کنارم باشه و آروم بگیرم باهاش. حتی چند بار در لپ‌تاپ رو محکم بستم که خفه شه. 

...خالی شدم از احساس؟! مباد اون روز. چی کار کردی با خودت عامو؟ رنگی نمونده به زندگیت. داری تند می‌ری؛ بزن کنار یه هوایی عوض کن.

دستمال عظیم خداحافظی*

لامروت بی‌خداحافظی رفته بود. برای سفر به‌خیری‌اش نذر کردم و صبح فردا، خسته و غمگین به اولین میدان شهر رفتم، دستمال سفیدی دست گرفتم و برای تمامی هواپیماهای آسمان تکان دادم و زیر لب می‌خواندمش "تو هم با من نبودی".

همان‌طور که دستمال را بالای سر می‌چرخاندم و با همه مسافران خداحافظی می‌کردم، دخترکی به کنارم آمد، دست در دستم انداخت و شروع کرد شانه به شانه‌ام به کردی رقصیدن. گفتمش: "خانم من غمگینم، طرفم بدون خداحافظی رفته؛ بگذار نذرم را به جا آورم. تازه قصد ادامه تحصیل هم دارم! مرا به حال خود بهل."

همان طور که به جلو و عقب می‌رفت و می‌رقصید، سر به پایین انداخت و گفت: "مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا "

دستش را فشردم، لبم را گزیدم، در حالی که سر به بالا شانه‌ها را می‌لرزاندیم، در گوشش خواندم: "مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو"

 

پ.ن1: دور و برم را شلوغ کرده ام با دخترانی که نوشته‌هایشان کلی مخاطب عام دارد و نمی‌دانم در کجای زندگیشان هستم، همه هم‌رنگ خودم شده اند. بازی روزگار است لابد.

پ.ن2: عنوان برگرفته از شعر "پذیرشسارا محمدی اردهالی

به این زودی نگفت بدرود

پیش‌نوشت: موقع دفن میت، معمول است که بنده خدایی بلند از جمع می‌پرسد، "ملت، فلانی چه جور آدمی بود؟" و همه بلند داد می‌زنند "خوب آدمی بود".


...روز دفن من، دست آخر، علی اشرف فتهی (که نماز میت حقیر را بر پا می‌دارد) از جمع خواهد پرسید؛ "آهای مردم، این شاهاب عامو چه جور آدمی بود؟"و همه ملت در جوابش داد بزنند "خُب آدمی بود"؛ جز یک صدا، آوایی لطیف و سرشار از هق هق اما شیوا که از ته جمعیت زمزمه می‌کند" نه...نه... اون خوب آدمی نبود". جمعیت متعجب همراه با خشم بر می‌گردند و می‌بینند دختری سیاه پوش است با عینک دودی و رد بوسه‌ای بر لب که آرام می‌گوید: "اون خوب نبود، لامصب محشر بود".


پ.ن1: به آینه بیشتر دقت کن، شاید اون دختره خود تو باشی!

پ.ن2: خیلی نگرانم که فتهی بخواد بره و اون دختر رو آروم کنه. :(

به موقتی‌‌های خوب

1- بگذار خیلی کلیشه ای شروع کنم. "از سفر آمده ام، اما سفر از من نه". غیر از آن شب اولی که از فرودگاه برگشتم و تماما گند زدم؛ مابقی را هنوز درگیرم. چه پشت رول نشسته باشم و ناگهان گوگوش بخواند، چه دم عابربانک این پا و آن پا کنم، چه وقتی که بی‌حوصله کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌شوم؛ از همه بدتر وقتی است که به حمام می‌روم و امضاهایش را بر بدنم قربان صدقه. چند عکس محدودی هم از سفر فرستاده که ای وای من. حتی همین حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم، انگشتر عقیق سبز رنگی که برایم خریده، مدام در چشمم طنازی می‌کند. غم شیرینی دارد اما. انگار دلخوشی این روزهای من است، حتی گاهی که یادش می‌افتم نیشم باز می‌شود؛ دست خودم که نیست. اصلا مگر زندگی غیر از این است؟

2- تا حدودی دچار یک تضادم. از یک سو می‌دانم که می‌خواهم‌اش و از سوی دیگر می‌دانم که این حد از شور و شیدایی از نبودن و نداشتنش است! وقتی نداری اش، مدام تخیل می‌کنی که اگر بود اینچنین بود، فلان کار را می‌کرد، آن لباس را می‌پوشید و این‌طور نازت می‌کرد. شاید واقعا اگر بود هیچ کدامش نبود. این تصور کردن‌ها لذت است، شیرینی دارد، به زندگی ام رنگ می‌زند. راستش زندگی ام از اول هم با همین دست فانتزی‌ها سر شده، اصلا من خداوندگار فانتزی ام. شاید از تبعات خودارضایی باشد! مرا چه باک.

3- آن اوایل آشناییمان، روزی توییت کرده بود که "خوب‌ها موقتی اند یا موقتی‌ها خوب؟!" و من مدام درگیر این سوال بودم. خودش می‌گفت موقتی‌ها خوب اند. همان روزها می‌فهمیدم چه می‌گوید، می‌دانستیم روی کجا دست گذاشته ایم . دروغ چرا؛ من هم به آن رسیده بودم اما نمی‌خواستم و هنوز نمی‌خواهم به آن تن در دهم. حدود روز پنجم سفر بود که رو کرد به من و گفت "دارد طولانی می‌شود". خنده ام گرفت، می‌شناختمش و اصلا به خاطر همین‌ شعورش است که خاطرخواهم. برخورنده نبود حرفش که خودم هم ترسش را داشتم. ته دلم گفتمش "آری!" شور و شوق شب اول را نداشتیم لابد. عجیب آنکه تا آخر سفر تکراری نشدیدم. انگار داشت مثال نقض خوب‌های موقتی می‌شد!

4- «واقعیت‌های نخواستنی» زندگی زیاد شده، این خوب بودن موقتی‌ها، این تنوع طلبی‌ها، این تشنه بودن برای نداشته‌ها و حتی خیانت، همه و همه چه بخواهی و چه نه هستند و باید برای رویاروییشان آمادگی داشت. دیر زمانی است زور اضافی می‌زنم که منطقی باشم و واقعی زندگی کنم. واقعی زندگی کنم! چه عبارت ترسناکی. 

بگذار پس واقعی باشم؛ "ببخشید خانم محترم، شما نمی‌خواهید با من دوست بشوید؟ پسر دل‌ربایی به نظر می‌آیم!"



ملت من به «کجا» می روم (این یک جمله خبری است)

چند وقتی می‌شود که بقچه گنده زندگی را گذاشته ام ترک دوچرخه و د برو؛ هر از گاهی هم می‌زنم بغل، بقچه را باز می‌کنم، خیاری پوست می‌کنم، تخمه‌‎ای می‌شکنم، از رهگذری لبی می‌گیرم و باز ادامه می‌دهم.

هر روز صبح بعد از مستراب اول وقت، خیره می‌شدم به قوزک پاهایم و می‌پرسیدم: "کجا داری میری فلانی؟" کمی این پا و آن پا می‌کردم، کله‌ای می‌خاراندم و باز دوچرخه را بر می‌داشتم و د برو. 

اما امروز صبح جور دیگر شد. بعد از مستراب اول وقت رو کردم به پاها و ناخودآگاه گفتمشان "دارم کجا میرم فلانی."

«کجا» دیگر برایم نه قید پرسش که خود مکان بود. شاید فعلا زندگی برای من آسمان جل در همین «کجا» رفتن باشد، در همین «گشتن».

القصه اینکه ملت من تازه فهمیدم که به «کجا» میروم.

 

پ.ن: حال اما مدام می‌پرسم "پس کی به «کجا» می‌رسم؟" بعد از لحظه‌ای درنگ، جمله‌ای کلیشه‌ای می‌گویمم: "شاید رسیدنت در همین نرسیدن است". یعنی فعلا از قرار خبری نیست. ترسناک است. اما تو بگو پرهیجان؛ باید به هر حال خودم را یک جور خر کنم.

پ.ن2: بروم پنچری دوچرخه‌ام را بگیرم که بد عقب افتاده ام از زندگی. دارم به دیدار یار سابق می‌روم. مشتاقم. خیلی مشاق. می‌فهمی؟

"وقتی (رمانتیک) می‌شم از خودم بدم میاد"

شاید هم برسد روزی که دست اولین زن رهگذر کنار زاینده‌رود را بگیرم و سر به زیر بگویمش: "مرا باش". او هم لابد سرش را می‌اندازد پایین و نفسی می‌کشد به اجابت. نه اسمی بپرسیم و نه رسمی داشته باشیم. 

هوم. خوب است. یحتمل بعدش می‌اندازیم به قدم، تک تک اتوبان‌های شهر را گز می‌کنیم شانه به شانه، دست جفتمان در جیب‌ها خواهد بود، دست راست من در جیب سمت راست مانتو او و دست چپ او در یکی از جیب‌های پشتی شلوارم. حرفی نمی‌زنیم. شاید نهایتا ام‌پی‌تری قراضه‌ام را راه بیاندازم و یک گوشی‌اش را در گوش سمت راست خودم بچپانم و و یکی‌اش را هم در گوش سمت چپ او. 

اتوبان‌ها که تمام شد، هم را محکم بغل می‌کنیم، می‌بوییم، آرام در گوشش می‌گویم: "..." و او هم آرام‌تر در گوشم خواهد گفت: "..." و آهسته به کناری می‌کشیم در سایه‌ای و لبانمان فتح می‌کنند آنچه نباید را. 

تا آن موقع دیگر باید دیر وقت شده باشد. دستی به سر هم می‌کشیم و خداحاقظی می‌کنیم. بی هیچ یادگار و آدرسی از هم.



پ.ن1:چنین شده ام، در لحظه رمانتیک می‌شوم اما یارای رابطه‌ی بلندمدت را ندارم. این "در لحظه رمانتیک بودن" را اخیرا در خود یافته ام و زجر می‌دهدم! انگار تکه‌ای از خودم را در لحظه ای می‌گذارم و بعدش تمام؛ پاره پاره شده‌ام میان همه و هیچ، دستانم خالی است. 

چیزی در مایه فیلم «آخرین تانگو در پاریس» برتولوچی؛ دنبال آن خانه‌ام با دختری بی‌نام و نشان که هر از گاهی خلوت کنم کنارش. نه بدانمش و نه بدانتم! خیالتان راحت، از کره خبری نیست! منحرف شده ام آیا؟

پ.ن2: این روزها مدام چون اشرف خانم که در سینی ماش و عدس پاک می‌کند، در خودم می‌گردم و نخاله‌هایم را می‌جورم، از حوصله خارج شده.

پ.ن3: بعد از پست قبلی، آبجی چند تا عکس از من و آقای کاظمیان ایمیل کرد. از همان روزهایی که تازه عینک دار شده بودم. کپی عینک بابا بود. پیرمرد را روی مبل، سر حل کردن جدول گیر انداخته بودیم و منیر هم از ما عکس گرفت. اصلا یادم نبود آن روز خوب. اینجا ببینیدش.

عکس‌های افسرده را نمی‌خواهم اسماعیل

در خلال اختلاط با عزیزی یادم آمد که ابوی محترم، متولد ماه خرداد است. در اقدامی پارتیزانی و کاملا نامحسوس سراغ جیبش رفتم و با نیم نگاهی به کارت ملی معظم له دریافتم که نهم خرداد هفتاد و اندی سال پیش، افتخار میزبانی قدوم این یگانه دوران را داشته. همین جا بگویم که پیرمرد واقعا چشم من است.

چند سالی است که بیشتر دوست دارم حالی به پیرمرد بدهم. درد ماجرا اما آنجاست که آقای کاظمیان این روزها بوی مرگ را از همه جا می‌شنود. هر بار که سری به برازجان می‌زند، رفقا و هم‌دوره‌ای‌هایش کسر شده اند. با یک سرماخوردگی ساده، هوای مرگ به خود می‌گیرد و بوی رفتن در حرف هایش غوغا می‌کند. یک تکه وصیت دست و پا شکسته نوشته و داده اهالی محل امضا کرده اند، روزی هم چند بار در حرف‌هایش آن را پیش می‌کشد که یعنی آفتاب ما نزدیکی‌های لب بام است آقاجان. اما می‌دانم که بدجور می‌ترسد از رفتن، حتی وقتی دعوایش با مامان بالا می‌گیرد و با ته لهجه‌ای جنوبی ناز خدا را می‌کشد که "خدایا، بَسُمه، مُنِ از ری زمین وردار"، می‌دانم که ته دلش دارد می‌گوید: "خدایا، غلط کردم". بابا از اول هم ترسو بود؛ بهتر بگویم، از اول هم عجیب از مرگ می‌ترسید. زوزه‌هایش در شب مرگ ننه از معدود خاطرات کودکی ام است که هنوز رنگ دارد.

خواستم امروز لوس‌بازی کنم و در صفحه پلاس عکسی از خودم با آقای پدر بگذازم و بالایش چیزی بنویسم. هر چقدر گشتم به جز عکس بی‌کفیتی که علی اشرف با موبایل داغونش در آن شب پرخاطره از ما گرفته بود، هیچ نبود. غم انگیز بود. خیلی وقت است که با جناب کاظمیان در یک کادر نبوده ام. آخرین باری که زور زدم تا بیاید و با هم عکسی بگیریم، به چند ماه پیش برمی‌گردد. تازه برگشته بودم و گران‌ترین سوغاتی هم پالتو «مارک اند اسپنسر» حاج آقا بود که با کلی ذوق ابتیاع نموده بودم، آن هم بدون هیچ آف و تخفیفی! وقتی تن کرد، شده بود مثل پیرمردهای حسابی رمان‌های نخوانده  و فیلم‌های ندیده ام. هر چه کردم تا بیاید و عکس با هم بیندازیم؛ معظم له پا نداد. شاید هم کاهلی از من بود و خرج نازش کم کردم.

عزمم را این بار جزم‌تر کرده بودم که با خان عکسی بیندازم، سبیلش را کوتاه کنم، همان پالتو را تنش کنم و بنشانمش روی صندلی، خودم هم خوشگل کنم و ایستاده در سمت چپش تا عکاس باشی (لابد مادر مکرمم) شاتر بزند. بعد هم قابش کنم و هر از گاهی هر جا دستم می‌رسدکلاسش را بگذارم. همه چیز خوب پیش می‌رفت، حتی جای عکس را هم انتخاب کرده بودم؛ زیر درخت گیلاس حیاط که تازه بر داده. آخر میوه‌های باغچه برای بابا غرورآفرین است، نماد موفقیت و کامیابی این روزهای چون هر روزش؛ آقای کاظمیان باید مغرورباشد، این بایدی است که من گذاشته ام.

اما یک دفعه به سرم زد و همه چیز خراب شد. بیشتر که خودم را کاویدم، دیدم چقدر عوضی هستم. ته ذهنم را کثافت برداشته و بی خبرم. فهمیدم که پشت همه این اداها و حال دادن‌ها، یک آخ هست که دارم برای هرچه زیباتر شدنش زور می‌زنم. فهمیدم که گرفتن این عکس در ناخودآگاهم شاید ثبت لحظه‌ای از آخرین‌ها است، لحظه ای شیک که بعدها به همه نشانش بدهم و غمش را بخورم، ثبت لحظه ای شیک از بابا و با بابا بودن. گویی که به همین زودی پذیرفته بودم که "چشم" من دارد می‌رود. بی‌رحم تر بگویم، گرفتن این عکس همان در آوردن لباس سیاه از گنجه است، همان دست شستن با مایع دست‌شویی آنتی باکتریال برای صرف شام عزا. متنفرم از خودم.

شاید تا آخر عمر دیگر با آقای کاظمیان عکسی دو نفره نیندازم. غم‌انگیز است.


پ.ن: عنوان برگرفته از قطعه «اسماعیل» رضا براهنی