"سردمه...سردمه... سردمه..."

انگار دیگه عادت شده برام. می‌دونم که هنوز آمادگی رابطه جدی ندارم، پس مواظبم نه خودم رو درگیر کنم و نه دیگری رو بیچاره. هر کی سلام می‌کنه، دومین حرفم مستقیم یا غیرمستقیم اینه که "خانوم جان، من فقط دنبال یه رابطه دورهمی و فان هستم" و سریع می‌زنم به لودگی. همه‌شون هم لابد فکر می‌کنن که "نکبتی انگار از ماتحت فیل افتاده"؛ بذار فکر کنن، بهتره از دردسر بعدش...

"مستقیم دربست... "

در ظاهر یک «بکن در رو» تمام عیار شدم، اما تاکید دارم که نیستم. تعریف خودم رو دارم از رابطه و تا حد امکان اصلا در پی اثباتش به دیگرون نیستم. اما عجیب دلگیر می‌شم وقتی دوست یا رفیقی که می‌شناستم باز به راحتی محکومم کنه. شاید هم واقعا شدم و خودم رو دارم خر می‌کنم با حرف‌های سانتیمانتال!

"سلام آقای راننده... اگه میشه ببرم اونجا که شباش، بوی یار باشه تو هواش"

داشتم می‌گفتم، دیگه همه می‌دونن خواهر نعمته. من هم نعمت خوب و نازی دارم. نشسته‌م با آبجی اسکایپ می‌کنم و از آخرین دختری که تجربه کردم با ذوق حرف می‌زنم؛ اینکه خیلی بیش از اونی که فکر می‌کردم دختر باشعوریه و درکش بالاست و حرف‌های عجیب من رو درباره رابطه می‌فهمه و... . اونم پوزخندی می‌زنه و می‌گه: "باز تو یه دختر دیدی و جوگیر شدی؟!" خوب من رو شناخته. قبلا هم گفته بودم خیلی در لحظه رمانتیک هستم، این جوگیری هم از تبعات همونه لابد. اما خوبیش اینه که خودم بهتر از هرکی فهمیدمش، پس زور می‌زنم تا در طول دیدار حرف مفت نزنم و چند صباح بعدش هم فقط با گوش محرم (که انگار فقط این روزها آبجی گله است)گپ بزنم و خالی که شدم، برگزدم سر زندگی. 

"آقا ممنون؛ من همین بغل پیاده می‌شم، بفرمایید."

هعی... هفته پیش که بعد از چند روز دخترک داشت از پیشم می‌رفت، گرفته بودم. اونم غمگین به نظر می‌اومد. اما ناراحتی من چندان از رفتنش نبود، از وضعی بود که آگاهانه خودم رو دچارش کردم. رفتن و آمدن‌های مدام این دست‌ها، سلام‌ها و خداحافظی‌های گذری، آخر سر هم که بر‌می‌گردی، می‌فهمی که کسی نیست و چاره سردی دستانت دیگه جیب‌های کت مبارکته. راستی کت چرم هم به من میاد، خود اشرف خانوم بهم گفت.

"به به... سلام فلانی!"


پ.ن: به مولی دوست دارم بیشتر بنویسم. اما نمی‌شه، ولی سعی‌ام رو می‌کنم؛ شرمنده.