ما چگونه ما شدیم 2
رونوشت: راستش را بخواهید چندین بار امده ام ادامه «ما چگونه ما شدیم» را بنویسم و نشد. مثل قبلترها وقت ازاد برای نوشتن ندارم، اما واقعا نوشتنش هم سخت است. حتی میخواستم مثل یک سانسورچی آن تیکه را از میان فیلم قیچی کنم و قبل و بعد از آن را به هم بچسبانم و با پست دیگری وبلاگ را آپدیت کنم. به هر حال که عفو بفرمایید.
... خیره به بستنی آب شده در بشقاب بودم که بوسهای یواش و یواشکی بر گوشه گونهام نشست. جا خوردم. سرم را بالا آوردم و دیدم دخترک آن طرف میز با لبخند شیطنتآمیزی لم داده روبهروی من؛ زیباترین قاب عکسی که دیده ام!
باید بلند میشدیم. دیگر کافه جای ما نبود. فاصله حتی به اندازه آن میز هم روا نبود. در یک قاشق باقی مانده کوه بستنی لعنتی را جا دادم و با نهایت لذت به دهان بردم. با خودم گفتم که نباید گازهای گلخانهای تنها دلیل آب شدن یخهای قطب شمال باشند. شاید خرسهای قطبی هم عاشق شده اند و در پی یک بوسه! چرا تا به حال از راه رفتن آنها نفهمیده بودم.
رد بستنی را از دور دهانم پاک کردم، دستانش را از روی صندلی برداشتم و زدیم بیرون. پلههای کافه را دو تا یکی پایین آمدیم. چقدر هوا ناز شده بود، چقدر تهران زیبا شده بود، چقدر در آن شلوغی شهر هیچکس نبود و چقدر همه او بودند. دستش را محکم گرفته بودم که مبادا گم شود و به دنبال خودم میکشاندمش تا هر چه زودتر گم شویم در میان جمع...
بگذارید دیگر از اینجای فیلم را قیچی کنم و برای خودمان نگه دارم.