به موقتی‌‌های خوب

1- بگذار خیلی کلیشه ای شروع کنم. "از سفر آمده ام، اما سفر از من نه". غیر از آن شب اولی که از فرودگاه برگشتم و تماما گند زدم؛ مابقی را هنوز درگیرم. چه پشت رول نشسته باشم و ناگهان گوگوش بخواند، چه دم عابربانک این پا و آن پا کنم، چه وقتی که بی‌حوصله کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌شوم؛ از همه بدتر وقتی است که به حمام می‌روم و امضاهایش را بر بدنم قربان صدقه. چند عکس محدودی هم از سفر فرستاده که ای وای من. حتی همین حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم، انگشتر عقیق سبز رنگی که برایم خریده، مدام در چشمم طنازی می‌کند. غم شیرینی دارد اما. انگار دلخوشی این روزهای من است، حتی گاهی که یادش می‌افتم نیشم باز می‌شود؛ دست خودم که نیست. اصلا مگر زندگی غیر از این است؟

2- تا حدودی دچار یک تضادم. از یک سو می‌دانم که می‌خواهم‌اش و از سوی دیگر می‌دانم که این حد از شور و شیدایی از نبودن و نداشتنش است! وقتی نداری اش، مدام تخیل می‌کنی که اگر بود اینچنین بود، فلان کار را می‌کرد، آن لباس را می‌پوشید و این‌طور نازت می‌کرد. شاید واقعا اگر بود هیچ کدامش نبود. این تصور کردن‌ها لذت است، شیرینی دارد، به زندگی ام رنگ می‌زند. راستش زندگی ام از اول هم با همین دست فانتزی‌ها سر شده، اصلا من خداوندگار فانتزی ام. شاید از تبعات خودارضایی باشد! مرا چه باک.

3- آن اوایل آشناییمان، روزی توییت کرده بود که "خوب‌ها موقتی اند یا موقتی‌ها خوب؟!" و من مدام درگیر این سوال بودم. خودش می‌گفت موقتی‌ها خوب اند. همان روزها می‌فهمیدم چه می‌گوید، می‌دانستیم روی کجا دست گذاشته ایم . دروغ چرا؛ من هم به آن رسیده بودم اما نمی‌خواستم و هنوز نمی‌خواهم به آن تن در دهم. حدود روز پنجم سفر بود که رو کرد به من و گفت "دارد طولانی می‌شود". خنده ام گرفت، می‌شناختمش و اصلا به خاطر همین‌ شعورش است که خاطرخواهم. برخورنده نبود حرفش که خودم هم ترسش را داشتم. ته دلم گفتمش "آری!" شور و شوق شب اول را نداشتیم لابد. عجیب آنکه تا آخر سفر تکراری نشدیدم. انگار داشت مثال نقض خوب‌های موقتی می‌شد!

4- «واقعیت‌های نخواستنی» زندگی زیاد شده، این خوب بودن موقتی‌ها، این تنوع طلبی‌ها، این تشنه بودن برای نداشته‌ها و حتی خیانت، همه و همه چه بخواهی و چه نه هستند و باید برای رویاروییشان آمادگی داشت. دیر زمانی است زور اضافی می‌زنم که منطقی باشم و واقعی زندگی کنم. واقعی زندگی کنم! چه عبارت ترسناکی. 

بگذار پس واقعی باشم؛ "ببخشید خانم محترم، شما نمی‌خواهید با من دوست بشوید؟ پسر دل‌ربایی به نظر می‌آیم!"



ملت من به «کجا» می روم (این یک جمله خبری است)

چند وقتی می‌شود که بقچه گنده زندگی را گذاشته ام ترک دوچرخه و د برو؛ هر از گاهی هم می‌زنم بغل، بقچه را باز می‌کنم، خیاری پوست می‌کنم، تخمه‌‎ای می‌شکنم، از رهگذری لبی می‌گیرم و باز ادامه می‌دهم.

هر روز صبح بعد از مستراب اول وقت، خیره می‌شدم به قوزک پاهایم و می‌پرسیدم: "کجا داری میری فلانی؟" کمی این پا و آن پا می‌کردم، کله‌ای می‌خاراندم و باز دوچرخه را بر می‌داشتم و د برو. 

اما امروز صبح جور دیگر شد. بعد از مستراب اول وقت رو کردم به پاها و ناخودآگاه گفتمشان "دارم کجا میرم فلانی."

«کجا» دیگر برایم نه قید پرسش که خود مکان بود. شاید فعلا زندگی برای من آسمان جل در همین «کجا» رفتن باشد، در همین «گشتن».

القصه اینکه ملت من تازه فهمیدم که به «کجا» میروم.

 

پ.ن: حال اما مدام می‌پرسم "پس کی به «کجا» می‌رسم؟" بعد از لحظه‌ای درنگ، جمله‌ای کلیشه‌ای می‌گویمم: "شاید رسیدنت در همین نرسیدن است". یعنی فعلا از قرار خبری نیست. ترسناک است. اما تو بگو پرهیجان؛ باید به هر حال خودم را یک جور خر کنم.

پ.ن2: بروم پنچری دوچرخه‌ام را بگیرم که بد عقب افتاده ام از زندگی. دارم به دیدار یار سابق می‌روم. مشتاقم. خیلی مشاق. می‌فهمی؟