ما چگونه ما شدیم 1
... مدتها بود که سوتک بلبلی آبی رنگی برایش گرفته بودم. حتی در خیالم میزان سنی آماده بود که چگونه بگویمش "میخواهمت". یک چیز در مایه آن سکانس فیلم «هامون» مهرجویی که حمید هامون انار در کف دست مهشید میگذارد. مثلا میخواستم او مشتش را باز کند، با کمی فاصله سوتک را در دستانش رها کنم و در گوشش آرام بگویم "هزار کاکلی شاد در چشمان تو، هزار قناری خاموش..." اما لعنت به این شانس. سوتک را جا گذاشته بودم در جیب آن یکی تمبان!
برای یک لحظه از تمام عاشقانههای دنیا بدم آمد. دیگر مطمئن شدم که به من نیامده مثل آدم عاشقیت. آقاوار آهی کشیدم و چون وزنهبرداری که وزنه اول را نتوانسته بالای سر ببرد و باید با کشیدهای به سراغ وزنه بعدی رود، خودم را از روی میز کافه جمع کردم؛ ماتحتم را به ته نشیمنگاه صندلی فشردم و ضمن تلاش برای ارائه یک چهره پوکر فیس گونه، عهد کردم که همان شب انتقامم را از تمامی شلوارهای نشُسته اتاق بگیرم.
اما نمیشد بیش از این معطل کرد. بی هیچ تشریفات و میزان سنی بالاخره گفتمش. نه باران آمد، نه پرندهای پر زد و نه حتی ستارهای چشمک. مدیریت محترم کافه هم که سعی قابل ملاحظهای در انتخاب شخمیترین موسیقی ممکن در آن موقعیت داشت. فضا سنگین شد و تعلیق بیداد میکرد. مثل خرس قطبی غمگینی نشسته بر تکه یخی شناور، نظاره گر آب شدن کوه بستنیها در بشقاب رو به رو بودم...