کمی آهستهتر لعنتی
1. به خیال خودم که خدای تخیلم. اصلا با توهم و خیالم هست که سر پا موندم. تو خیالم دست خیلیها رو گرفتم، تا کجاها باهاشون رفتم، سر به شونهشون گذاشتم و تو آغوششون خودم رو ول دادم. شاید حتی خود شما یکی از اونها بودید. بالاخره هر کی قسمتی داره و قسمت ما هم این بوده لابد.
2. همونطور که قبلا هم گفتم، حوصله رابطه جدی و بلندمدت رمانتیک رو فعلا تو خودم نمیبینم و اصلا پی اون نیستم. شاید یه بخشش فرار باشه. از چی؟ مفصله. ولی همون طور که باز معترف بودم من آدم رمانتیکی هستم؛ واسه همین بیشتر بخش رمانتیک وجودیم رو با تخیل پر میکنم/میکردم. راحتتر هستم/بودم و کمتر اذیت میشوم/میشدم.
3. چند هفتهای میشه که متوجه شدم حتی دیگه نای رمانتیک شدن تو خیال رو هم ندارم. سابقه نداشت که آهنگ رمانتیکی رو بدون یاد کسی گوش بدم. همیشه صورت کسی رو داشتم که باهاش تخیل کنم و تا آخر اهنگ سر کنم. حتی یادمه بعد از شکست عشقی اول (و البته آخرم) که تصمیم گرفته بودم فقط عاشق وطن بشم! و قید بشر رو بزنم؛ بیربطترین آهنگها رو هم به خیال وطن گوش میدادم و با خودم خوش بودم.
4. فقط میدونم قرارم این نبود که به اینجا برسم. واقعا اعصابم به هم میریزه از بس موقع گوش دادن به یه آهنگ دنبال یه چهره میگردم که تا آخر ترک کنارم باشه و آروم بگیرم باهاش. حتی چند بار در لپتاپ رو محکم بستم که خفه شه.
...خالی شدم از احساس؟! مباد اون روز. چی کار کردی با خودت عامو؟ رنگی نمونده به زندگیت. داری تند میری؛ بزن کنار یه هوایی عوض کن.