الاغبازی یک نارسیست
نگران بودم که اذیتش کرده باشم. در اولین فرصت قراری گذاشتم که از شوک درش آورم. منتظر میمانم. طبق معمول چند دقیقهای تاخیر دارد، اما این بار انگار «زمان» ایستاده. خجالت میکشم، از جایم بلند میشوم و به «زمان» میگویم "تو خسته شدی و بشین، از اینجا به بعدش رو من ایستاده منتظر میمونم".
بالاخره میآید. طبق معمول آراسته و خواستنی. شب آخری گفته بودمش که اگر باز دیدمت، باید بنشینیم و «مو به مو» راجع به فلان موضوع گپ بزنیم. اینقدرها نفهم نبود اما هر کاری کردم که موهایم به موهایش برسد نشد؛ اصلا لعنت به این کنسول و دنده ماشین... لعنت به این میز کافه... لعنت به یوسف درون من... لعنت به موهای کوتاه او.
به جد در مقام یک «لیدی» است اما در کَتَش نمیرود. معترفم که هنوز خوب نمیشناسمش، چند باری شده که زیرکانه برگ آسی رو کرده و جریان بازی را به نفع خود تمام. مشت بستهاش را میپسندم، مجال کشف کردن میدهد. هرچند که زور میزند بیش از آن چیزی که هست خود را بازیبلد نشان دهد؛ نه به استیل س.ک.س.ی سیگار کشیدنش و نه به چس دودهایش؛ میشود فهمید که مانده این کاره شود.
اما آنقدر «عبضی» هست که به فنجان خالی روی میز اشاره کند و مدام آدرس مستراب را نشانم دهد. لعنتی خلوت خوبی دارد، یا به قول خودش «خانه امن»؛ از آنها که دوست داری هر از گاهی به زیر سقفش بروی و آدامس بجوی!
میگویمش "رابطه با من مثل خوردن تنقلات بین ناهار و شام است، اشتها را برای وعده اصلی کور میکنم. شاید بهتر است کناری بزنی، پیاده شوم و مسیر را ادامه ندهیم." با دنده پهنی، در را نشان میدهد که یعنی خوش آمدی! خودم را از تک و تا نمیاندازم و به همراه پوزخندی، یواشکی طرح پارچه پیراهنش را رصد میکنم. در حالی که نِی بدبخت کوکتلش را خفه میکند، میگوید که این تمثیل در کتش نمیرود. حتی تیکه میاندازد که "بعضا این تنقلات جای خالی لذت یک وعده غذای کامل را بیشتر به رخ میکشد". باز خودم را میخورم و از رو نمیروم. اصلا دخترک الاغ زور اضافه میزند وگرنه تابلو است از چشمهایش که عاشق تنقلاتی همچون من است. نارسیست هم جد و آباد خودش است.
سرکار علیه مثل خودم «پرفکشنیست» است. معترف است که خبری از یار موافق «ایده آل» نیست و وجود 60 درصد شرایط هم کفایت میکند. بعدش اما سریع نخودی میخندد که "البته این نسخه برای دوستان است و این لالاییها خودم را خواب نمیکند". از همان آسهایش بود که هر از گاهی به زمین میزند. آمدم بلند شوم از ذوق کمی مو به مویش بمالم ولی دیدم پررو میشود. پس خیره به بنز کوپه بیرون مغازه شدم که برای بار بیست و هفتم این خیابان را دور میزند. راستی مگر بعد از بیانیه لوزان، جوانان هنوز دور دور میکنند؟
گفتنی زیاد است اما خوبیت ندارد بگذارم غریبهها بیش از این به داخل «خانه امن»ش سرک بکشند. القصه از امروز با خیال راحتتری میتوان کنارش نشست و ترجیحا با دنده عقب اتوبانهای شهر را متر کرد!