جنگ تن به تن
...عینک دودی به چشم داشت، این یعنی یک هیچ به نفع او! به در و دیوار میزدم تا بفهمم جلو بروم یا نه. تا به حال این اندازه از یک عینک دودی بولگاری متنفر نبودهام.
در حالی که تسبیح در دستانم سرگردان بود، استخاره گرفتم و خوب آمد! دل به دریا زدم و بیهوا گفتمش: "ببخشید خانوم شما با من کار داشتید؟!"
شبحی از چشمهایش از پس عینک لعنتی پیدا بود. خندید! سفیدی دندانها، پرچم صلحی بود در بحبوحه ستیز خونین لبهایش.
آدرس را درست آمده بودم؛ با خیال جمعتری گفتمش: "راستی چه خبر؟"
بیشتر خندید و دهانش بازتر شد؛ اما سریع چون خسته رانندهای که بر سرعتگیری رفته باشد، به خود آمد و جمع و جور کار را گرفت.
دیگر کار از کار گذشته بود، سرم را پایین انداختم و با خندهوارهای زمزمه کردم: "خاطره میشه".
قهقهه اش بلند شد. این بار پرچم صلح بیپروا به اهتزاز در آمده بود؛ عجیب اما شتاب هر دو ما به جنگی تن به تن بود.
پ.ن: انگار بازار «مندرد» کساد شده! اما سر تو سلامت خانوم جان.