لعنت به کثیفی شیشههای این شهر
...ته دلم حس میکنم که باز شوخی شوخی داره کار بیخ پیدا میکنه. باید بیشتر احتیاط کنم! آخه صبح هم داشت نصیحتم میکرد که "باید بالاخره عاقل بشی" و "دیر میشه" و "باید دست کسی رو بگیری" و بعد هم به بهانه افتادن، دستم رو گرفت و تا رسیدن بیآرتی ول نکرد.
حیف است اما انگار باز باید خرقه یوسف به تن کنم. بعد از نیم ساعت لودگی و قهوهای کردن خودم، زرنگ طور میگم: "ببخش؛ دیرم شده. باید برم واسه خفاشهای شهر با صدای بنان لالایی بخونم!"
آویزون از خونهش میزنم بیرون. همین طور که تو گوشم بیتل داره موعظه میکنه «...Let It Be...Let It Be»، نگاهم به دخترکی میافته که داره از طبقه سوم ساختمان روبهرو برام دست تکون میده. آهنگ بیتل تموم شده و جناب کوهن با حوصله وافری سعی در تشریح «A Thousand Kisses Deep» دارن. نصیب و قسمته دیگه. به شوق یک «بلوبری نایت»، قدمها رو تندتر میکنم. "اما اشتیاقم دیری نمیپاید!" بیشتر که دفت میکنم متوجه میشم سرکارعلیه مشغول پاک کردن شیشههای اتاقشون هستن. از تو جیبم تسبیح رو در مییارم و یه نفس تکرار می کنم «حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی ست».
موبایلم زنگ میخوره؛ اشرف خانومه. اصرار داره که شبها دیروقت تو خیابونهای این شهر نچرخم، آخه اشرف خانوم حواسش به همه چیز هست. شک ندارم اشرف خانوم خوب میدونه که شبها دخترای این شهر با چه هیجانی شیشههای اتاقشون رو پاک میکنن!
پ.ن: این شهر به من بدهکاره!