گیر کرده در گلو
به در و دیوار می زنم تا بفهمد، اما نه! میگذارم پای «مریم مقدس» بودندش، اندکی هم پای غرور لعنتی خودم. آخر یک ماچ که اینقدر کش دادن ندارد.
«در گلویم گیر کرده»! به خودش هم بالاخره گفتم. بهترین تعبیری است که در توصیف حال این روزهایم دارم. نه میتوانم بخورمش و نه میخواهم به بیرون تفش کنم. دنیایمان فرق دارد و میدانم نزدیکتر شویم کم روی مخ هم نخواهیم بود، اما حالم هنوز کوک است در هوایش؛ از تنهایی این روزهایم است؟ مباد!
چند باری شده که خواسته ام به دیگری سرم را گرم کنم تا باز همان لعنتی سابق شوم. اما نمیشود؛ از یک طرف هنوز از او کام نگرفته ام و یادش در سرم رژه میرود، از طرف دیگر این نگاه ابزاری به دیگری داشتن را بر نمیتابم. اینکه برای فراموشی یکی، دیگری را وارد بازی کنی، نچسب است! غمانگیز است! اصلا تو بخوان بر خلاف دکترینِ منِ پرادعا!
میدانم این طور نمیشود ادامه داد. این رابطه نیاز به تغییری دارد: یا یک گام به پیش و یا گامی به پس. وگرنه ماندن در این برزخ نیازمند دروغ و نمایش است، شما بخوان همان «لاس خشکه». بر نمیتابم این حال را. یک بار که خواستم یکسره کنم کار را برایش مسیج زدم که «چرا هیچگاه، نفر سوم دیدارهای ما شیطان نیست؟!» اما جوابش دندانگیر نبود و من هم ترجیح دادم بیخیال شوم و از دوش خراب حمام خانه بنالم.
بیخواب است مثل خودم اما برخلاف من، اسیر قرصهای خواب. یک شب که دوست داشتم باشد و بیشتر حرف بزنیم، نوشت که قرص خورده و گیج خواب است. شیک و مجلسی با یک اسمایلی :) خداحافظی کردم و آمدم در توییتر نوشتم: «لعنت به قرصهایی که تو را خواب میکنند و مرا بدخواب.»
پ.ن: جیبم لاغرتر شده، دلم آرومتر و خودم سربهراهتر! فکر کنم باز کمی شخصیتم داره تغییر میکنه. نگرانم، نکنه دارم تسلیم کلیشهها میشم!
پ.ن2: همین پینوشت کلیشهای بالا، خودش مزید نگرانی ست!