...پیرمردِ گشاده‌دست، صندلی روبه‌روی ورودی را به پیر دیگری که می‌خواست زودتر پیاده شود سپرد و خودش آمد «ور دل من» در کنج بی‌آرتی نشست. پیرِ تراشیده و خوش‌لبخندی بود. موهای لَخت و آراسته‌اش خبر از روزگار جوانی پرشوری می‌داد. از آنها بود که پتانسیل آدم حسابی شدن داشته اما روزگار ساده از کنارش گذشته و دولتش نداده بود. از آن دسته که در قاب کوچک خود در اوج اند و خرده‌کارهای خود را به بهترین شکل انجام می‌دهند. شاید یکی از همان تمبربازهای قدیمی بود که آلبوم‌هایشان را هر روز گردگیری می‌کنند و چون سند افتخاری به رخ نوادگانش می‌کشند. شاید هم یکی از همان کارمندان ساده اما منظم بانک پهلوی، که صبح‌ها همیشه زودتر از خانه بیرون می‌زدند تا پیاده به سر کار روند و تعداد کش‌های پول گوشه کشو میزشان را هم داشتند. یا حتی یک قاب‌ساز  محلی که هر روز سروقت کرکره مغازه‌اش را بالا می‌کشیده و آنقدر وسایلش را با حوصله و شکیل بر سر جایش روی میز یا آویزان به دیوار می‌چیده که همیشه می‌توانست حتی چشم بسته به سراغشان رود. بگذریم! هر چه بود، دیگر بازنشسته بود و در سراشیبی.
وقت نشستن، با لبخند خواستنی‌اش رو به من کرد و گفت "چقدر مردم سخت می‌گیرند". روزه و گرمای لعنتی، جیره حوصله روزانه‌ام را تمام کرده بود، پس در جوابش به رسم ادب، جز به خنده بی‌روحی، کَرَم نکردم.
سر از من برگرداند و این بار رو به پنجره برای خودش گفت: "چی می‌شد زندگی برعکس بود. یعنی اول پیر بودیم و بعد جوون. چقدر جلو می‌افتادیم، می‌فهمیدیم کی به کیه، چقدر خوش‌تر می‌گذروندیم، قدر بیشتر می‌دونستیم و...".

در دلم به آن پیرمرد اولی که لیاقت هم‌نشینی مرا نداشت، فحش می‌دادم که مرا اسیر نصیحت‌های این پیر میان‌مایه کرده که لابد آخرش می‌خواهد بگوید "خلاصه فلانی، قدر جوونی‌ رو بدون". دست به جیب شدم به دنبال هندزفری تا بلکه مودبانه بی‌اشتهایی‌ام نسبت به خوان طویل نصیحتش را نشان دهم.

اما نه! عجله کرده بودم. بعد آن همه ناله جمله آخرش به دلم نشست:"...اگه زندگی برعکس بود، اون وقت عاشقی بلد می‌شدیم و بهتر عشق می‌کردیم". این را گفت و از توی کیف‌دستی کوچکش دفترچه لغات انگلیسی‌اش را در آورد، عینکش را به چشم گذاشت و شروع کرد به مرور لغات فرنگی. از همان دفترچه جلد چرمی‌های قدیمی که وقت دبستان که پیش بابا زبان می‌خواندم، یک قرمز رنگش را داشتم.

ناخودآگاه از آن جمله آخرش، نیشم باز شده بود. این بار نوبت من بود که به او چشم بدوزم. حال پیرمرد مثل خودم بود وقتی که هندزفری در گوش چپانده‌ام؛ فارغ از اطراف و خیره به جایی. لرزش دستانش نگاهم را جلب کرد. به زحمت توانستم کلمه چهارم در صفحه سمت راست دفترچه را بخوانم، با خط مبتدیانه‌ای به لاتین و گشاد گشاد نوشته بود: «Regret». اما در ستون ترجمه‌اش به خط فارسی دلنوازی آمده بود: «حسرت، افسوس خوردن».

وقت پیاده شدن نمی‌دانستم چه بگویم که حق مطلب ادا شود، مثل داورهای مسابقات «ایکس فاکتور» گفتمش "شما لبخند جذابی دارید! حکمن زیاد دل بردید." پیرمرد با عصبانی‌ات نگاهم کرد، لابد فکر کرد مسخره‌اش کرده ام. هوا هنوز گرم بود اما از پونک تا خانه را پیاده رفتم و تسبیح به دست، مدام می‌شمردم عاشقانه‌های نیمه‌تمامی را که بعدها شاید... راستی پیرمرد اسمش حسن بود، اول دفترچه لغاتش به لاتین نوشته بود. 

 

پ.ن: لعنت به بلاگفا که اینقدر ما را در خماری گذاشت. اتفاق‌های زیادی بود در همین چند ماه که دوست داشتم غیرمستقیم بنویسمشان، اما خب حسش پریده. فحشش نثار بلاگفا و مدیریت محترمش.