لامروت بی‌خداحافظی رفته بود. برای سفر به‌خیری‌اش نذر کردم و صبح فردا، خسته و غمگین به اولین میدان شهر رفتم، دستمال سفیدی دست گرفتم و برای تمامی هواپیماهای آسمان تکان دادم و زیر لب می‌خواندمش "تو هم با من نبودی".

همان‌طور که دستمال را بالای سر می‌چرخاندم و با همه مسافران خداحافظی می‌کردم، دخترکی به کنارم آمد، دست در دستم انداخت و شروع کرد شانه به شانه‌ام به کردی رقصیدن. گفتمش: "خانم من غمگینم، طرفم بدون خداحافظی رفته؛ بگذار نذرم را به جا آورم. تازه قصد ادامه تحصیل هم دارم! مرا به حال خود بهل."

همان طور که به جلو و عقب می‌رفت و می‌رقصید، سر به پایین انداخت و گفت: "مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا مرا "

دستش را فشردم، لبم را گزیدم، در حالی که سر به بالا شانه‌ها را می‌لرزاندیم، در گوشش خواندم: "مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو، مرو"

 

پ.ن1: دور و برم را شلوغ کرده ام با دخترانی که نوشته‌هایشان کلی مخاطب عام دارد و نمی‌دانم در کجای زندگیشان هستم، همه هم‌رنگ خودم شده اند. بازی روزگار است لابد.

پ.ن2: عنوان برگرفته از شعر "پذیرشسارا محمدی اردهالی