...این جور دیگه فایده نداره! می‌‍زنم از خونه بیرون، آروم و بادقت راه می‌رم پشت سر مردم و با وسواس قدم بر می‌دارم. یکی یکی قدم‌ها رو تو بغلم جمع می‌کنم و برمی‌گردم اتاق. همه‌شون رو پخش می‌کنم روی میز و دنبالش می‌گردم... کی؟! همون که به یادش گوش بدم "با من قدم بزن!"

چیزی نصیب نمی‌کنم، کلافه می‌شم و همه قدم‌ها رو از پنجره پرت می‌کنم بیرون. اشرف خانوم از تو آشپزخونه داد می‌زنه: "بچه اگه بیکاری پا شو برو یه کم سبزی بخر"

باز می‌زنم بیرون. زور می‌زنم این بار حواسم رو از قدم‌های دخترا پرت کنم. می‌رسم به گاری سبزی‌فروش... می‌گم "یه کم سبزی خودرن می‌خوام". عمو سبزی‌فروش یه برگ روزنومه می‌ذاره رو کفه ترازو و بی‌حوصله شروع می‌کنه به سوا کردن، وقت حساب یه طوری که انگار می‌خواد بهم تیکه بندازه می‌گه: "آره فلانی... بد زمونه‌ای شده... خیلی وقته دیگه کسی دنبال نعنا نمی‌آد... دوره تک‌پری گذشته!"

برگشته‌م خونه... اشرف خانوم می‌ناله که "چرا تو سبزی‌ها ترب نیست!" جورابم رو پرت می‌کنم یه گوشه و می‌گم "عمو سبزی‌فروش می‌گفت که از ترب خوشش نمی‌آد و کلا نمیاره".

بابا درازکش از رو کاناپه می‌گه: "همدم، همراه، غمخوار... سه حرفه... حرف اولش «ی» و حرف آخرش «ر»".

- پیرمرد هم دلش خوشه!


 پ.ن: سبزی‌هایی که خریدم خیلی گِل داشت، خعلی!