در خلال اختلاط با عزیزی یادم آمد که ابوی محترم، متولد ماه خرداد است. در اقدامی پارتیزانی و کاملا نامحسوس سراغ جیبش رفتم و با نیم نگاهی به کارت ملی معظم له دریافتم که نهم خرداد هفتاد و اندی سال پیش، افتخار میزبانی قدوم این یگانه دوران را داشته. همین جا بگویم که پیرمرد واقعا چشم من است.

چند سالی است که بیشتر دوست دارم حالی به پیرمرد بدهم. درد ماجرا اما آنجاست که آقای کاظمیان این روزها بوی مرگ را از همه جا می‌شنود. هر بار که سری به برازجان می‌زند، رفقا و هم‌دوره‌ای‌هایش کسر شده اند. با یک سرماخوردگی ساده، هوای مرگ به خود می‌گیرد و بوی رفتن در حرف هایش غوغا می‌کند. یک تکه وصیت دست و پا شکسته نوشته و داده اهالی محل امضا کرده اند، روزی هم چند بار در حرف‌هایش آن را پیش می‌کشد که یعنی آفتاب ما نزدیکی‌های لب بام است آقاجان. اما می‌دانم که بدجور می‌ترسد از رفتن، حتی وقتی دعوایش با مامان بالا می‌گیرد و با ته لهجه‌ای جنوبی ناز خدا را می‌کشد که "خدایا، بَسُمه، مُنِ از ری زمین وردار"، می‌دانم که ته دلش دارد می‌گوید: "خدایا، غلط کردم". بابا از اول هم ترسو بود؛ بهتر بگویم، از اول هم عجیب از مرگ می‌ترسید. زوزه‌هایش در شب مرگ ننه از معدود خاطرات کودکی ام است که هنوز رنگ دارد.

خواستم امروز لوس‌بازی کنم و در صفحه پلاس عکسی از خودم با آقای پدر بگذازم و بالایش چیزی بنویسم. هر چقدر گشتم به جز عکس بی‌کفیتی که علی اشرف با موبایل داغونش در آن شب پرخاطره از ما گرفته بود، هیچ نبود. غم انگیز بود. خیلی وقت است که با جناب کاظمیان در یک کادر نبوده ام. آخرین باری که زور زدم تا بیاید و با هم عکسی بگیریم، به چند ماه پیش برمی‌گردد. تازه برگشته بودم و گران‌ترین سوغاتی هم پالتو «مارک اند اسپنسر» حاج آقا بود که با کلی ذوق ابتیاع نموده بودم، آن هم بدون هیچ آف و تخفیفی! وقتی تن کرد، شده بود مثل پیرمردهای حسابی رمان‌های نخوانده  و فیلم‌های ندیده ام. هر چه کردم تا بیاید و عکس با هم بیندازیم؛ معظم له پا نداد. شاید هم کاهلی از من بود و خرج نازش کم کردم.

عزمم را این بار جزم‌تر کرده بودم که با خان عکسی بیندازم، سبیلش را کوتاه کنم، همان پالتو را تنش کنم و بنشانمش روی صندلی، خودم هم خوشگل کنم و ایستاده در سمت چپش تا عکاس باشی (لابد مادر مکرمم) شاتر بزند. بعد هم قابش کنم و هر از گاهی هر جا دستم می‌رسدکلاسش را بگذارم. همه چیز خوب پیش می‌رفت، حتی جای عکس را هم انتخاب کرده بودم؛ زیر درخت گیلاس حیاط که تازه بر داده. آخر میوه‌های باغچه برای بابا غرورآفرین است، نماد موفقیت و کامیابی این روزهای چون هر روزش؛ آقای کاظمیان باید مغرورباشد، این بایدی است که من گذاشته ام.

اما یک دفعه به سرم زد و همه چیز خراب شد. بیشتر که خودم را کاویدم، دیدم چقدر عوضی هستم. ته ذهنم را کثافت برداشته و بی خبرم. فهمیدم که پشت همه این اداها و حال دادن‌ها، یک آخ هست که دارم برای هرچه زیباتر شدنش زور می‌زنم. فهمیدم که گرفتن این عکس در ناخودآگاهم شاید ثبت لحظه‌ای از آخرین‌ها است، لحظه ای شیک که بعدها به همه نشانش بدهم و غمش را بخورم، ثبت لحظه ای شیک از بابا و با بابا بودن. گویی که به همین زودی پذیرفته بودم که "چشم" من دارد می‌رود. بی‌رحم تر بگویم، گرفتن این عکس همان در آوردن لباس سیاه از گنجه است، همان دست شستن با مایع دست‌شویی آنتی باکتریال برای صرف شام عزا. متنفرم از خودم.

شاید تا آخر عمر دیگر با آقای کاظمیان عکسی دو نفره نیندازم. غم‌انگیز است.


پ.ن: عنوان برگرفته از قطعه «اسماعیل» رضا براهنی