خوردنی

می‌خواهمش...

چون پلنگی که آهو‌بچه‌ای را.


پ.ن:بخورمتون خانوم جان

باز هم من درد

پست های اولم همیشه همین طور می‌شود. بی خود و بی جهت! مثل گفتن «قابل نداره» موقع حساب کردن با مشتری. به هر حال هر خسته‌ای باز از جایی باید بلند شود، خاک ماتحت مبارک را بتکاند و بزند به جاده. کجــا؟ هوم...

من درد فیلتر شد. چند ماهی می‌شه؛ وقتی که اعترافیدم بعد از مدت ها عاشق شده ام! لابد با فیلترچی مثلث عشقی داشته ایم! 

غم انگیزتر کامنت هایی بود که بعد از سال ها ریختن عرق جبین! به کف اورده بودم. به هر جال. زندگی است دیگر، رسم خود را دارد سَر کردنش، تعلق در آن بددردی است، حتی به کامنت های یک وبلاگ، چه برسد به گفتن صبح به خیر خدمت یار سابق.

القصه اینکه باز آمده ام و من دردی راه انداخته ام. قرار است بنویسم. از چه؟ هوم... خب آدمی است دیگر، باید یک جایی بنویسد، خودش را تو چشم دیگران کند تا بلکه فرجی شد.


پ.ن: چه زبان فاخری دارد این بازیکن.