قندم افتاده بود. اون طرف‌تر بچه‌ها داشتن با هم می‌خوندن: "قند مکرر لب و دندان توست... ای حبیبم". بهش اس‌ام‌اس زدم "به یه آب قندش هم راضی شدیم دیگه!". نگرفت چی می‌گم.

یاد بار آخری افتادم که وسط اتوبان قندش افتاد و من نفهمیدم چه طور به یه دکه برسم تا سرکارعلیه رو شیرین‌کام کنم. حالش که جا اومد، سرم رو آروم اوردم دم گوشش، با دماغم موهاش رو کناری زدم و گفتم "می‌خوام باد بشم برم تو موهات"؛ اونم خندید. فرداش اما تو کافه، مدام اون شال لعنتی از سر کچلش لیز می‌خورد. بهش گفتم: "چقدر بهت میاد!". دختره لجباز، مثل همیشه نگرفت تیکه‌ام رو. 

 

پ.ن: هنوز دارم دنبال همون قندی می‌گردم که اون روز تو ماشین افتاد!