...سر کوچه پارک کردم. وقت پیاده شدن یک لنگ دستکشش را پیدا نکرد. هر چه گشتیم نبود. خداحافظی کرد و پیاده شد. جنتلمن‌وار چون همیشه صبر کردم تا به درب خانه برسد، کوچه فراخی بود، باد خرابی هم می‌آمد و برگ‌ها... امان از این برگ‌ها. این قاب فقط دخترکی کم داشت که آن هم اضافه شده بود. از سرما دستانش را به زیر بازوهایش گره زده بود. این پا آن پا کردم تا لنگه دستکشی شوم و خود را در آن قاب جا کنم... اما خب چون همیشه‌ی این روزها، خویشتن‌داری کردم.

به جد یوسف پیغمبری شده ام دیگر، بعثتم نزدیک است. پیش خودمان باشد، دیشب جبرییل به بالینم آمد و گفت: "بخوان". و من هم شروع کردم: "... که من باد می‌شم می‌رم تو موهاش" 

 

پ.ن: دستکش زیر صندلی شاگرد افتاده بود. حالا گذاشته‌ام‌ش روی میز، یک لنگه چرم سبزآبی، اصلا شما بگو «غنیمت جنگی»!